نامه‌ی سرگشاده

hحشمت‌اله آزادبخت:
تازگی‌ها چه فراگیر شدی
سینه بیرون زدی و شیر شدی
ناگهان پرزدی ای خانه‌نشین
برنگشتی پس از آن سوی زمین

ادامه نوشته

بگو مگوی من و همسایه 6

dsعلی گودرزیان: «جناب آقای همسایه! انتصاب شایسته و بایسته و بجا و به‌حق شما را به سمت استاندار استان لوکستان، شادباش می‌گوییم!  از طرف جمعیت زیادی از دوستان جدید و هم‌چنین ع‌ـ پایدار» سپاس‌گزارم علی پایدارجون! محبت نمودی، ان‌شاءاله جبران می‌کنم، دیر یا زود از پس خجالتی‌تان در می‌آم! بگذارکمی آب‌ها از آسیاب بیفتد! همسایه! این چه حرفی است؟ وظیفه بوده! بابا مردم از در و دشت میان و پرده می‌نویسند و بَنرِ تبریک، می‌زنند! ما که ناسلامتی هم‌کاسه‌ایم! فامیلیم! لباس‌هامان زیر یک آفتاب، خشک می‌شود! سخت نگیر! ولی دوست عزیز! این «لوکستان» کجاست؟ اسم این استان تا حالا به گوشم نخورده!

ادامه نوشته

شرطبندی مدیر عامل بانک!

شرطبندی مدیر عامل بانک!

یک روز خانم مسنی با یک کیف پر از پول به یکی از شعب بزرگترین بانک کانادا مراجعه نمود و حسابی با موجودی ۱ میلیون دلار افتتاح کرد . سپس به رئیس شعبه گفت به دلایلی مایل است شخصاً مدیر عامل آن بانک را ملاقات کند . و طبیعتاً به خاطر مبلغ هنگفتی که سپرده گذاری کرده بود ، تقاضای او مورد پذیرش قرار گرفت . قرار ملاقاتی با مدیر عامل بانک برای آن خانم ترتیب داده شد .

ادامه نوشته

استاد را گفتند…

استاد را گفتند…

dfکرم‌رضا تاج‌مهر: *شاگردی استاد را گفت: «اگر سر و کله‌ی شیخ پیدا همی گردد حالِ شما چه باشد؟» استاد فرمود: «از محالات پرسیدن، شرط عقل نباشد. یقین بدانید بالاخره یا مانند صدام‌حسین با حالِ پریشان و انبوهی شپش از دخمه‌ای بیرون‌اش می‌کشند و دندان‌هایش را نظاره همی کنند یا چون بن‌لادن مُرده‌اش را به دریا اندازند تا خوراک ماهیان همی گردد.» شاگرد پرسید: «چه کنی تا بر احوال وی دچار نگردی؟» استاد محاسن خویش بخاراند و فرمود: «البت سرنوشت ما از تقدیر وی جدا باشد که ما را عقل باشد و ایشان را نبود.» شاگرد فرمود: «واضح‌تر بیان ‌دار که نیک روشن همی گردم!» استاد فرمود: «کسی که بر جای شیخ بنشیند و به حالِ وی دچار همی گردد ابلهی بیش نیست، که آنچه او کرد ما نمی‌کنیم و آنچه می‌کنیم او نکرده!» شاگرد گفت: «از اموری که وی بکرد و شما نمی‌کنید تنها، به پستو بردن و انگشت شَست نشان دادن است اگر نه شما نیز اوئید!» استاد برآشفت و فرمود: «بلبل شده‌اید از روزی که این دو کار با شما نشده!» شاگرد به طرفه‌العینی ناپدید گشت!

ادامه نوشته

«بگو ومگو»ی «من و همسایه» ۲ علی گودرزیان

 

«بگو ومگو»ی «من و همسایه» ۲ علی گودرزیان

bnfgvبابا این مردم هم خیلی ناسپاسند! این مسئولین خدمت‌گزار را دست‌کم می‌گیرند! ببینید! چطوری کمر گرانی را شکستند! مرغ مرده داشت روی قله‌ی اِوِرست – که هشت‌هزار و هشت‌صد و هشتاد و هشت تومان ارتفاع دارد- قیقاچ می‌رفت، یک‌باره مسئولین دل‌سوز و خدمت‌گزار از راه رسیدند و مرغ مرده را به بازار عرضه کردند و قال قضیه را کندند!

بگو و مگوی«ما و همسایه» سَرِنوشتن -علی گودرزیان(ع- پایدار)

ادامه نوشته

خدایا زن چه موجودیه؟(طنز)

يک بنده خدايی ، کناراقيانوس قدم می زد،وزير لب دعايی راهمزمزمه ميكرد . نگاهى به آسمان

آبى و درياى لاجوردين و ساحل طلايى انداخت و گفت:



خدايا ! ميشه تنها آرزوى مرا بر آورده كنى؟ 

ناگاه، ابرى سياه، آ سمان را پوشاند و رعد و برقى در گرفت

ادامه نوشته

ماجرای طنز دو دیوانه !

ماجرای طنز دو دیوانه !

فرهاد و هوشنگ هر دو بیمار یک آسایشگاه روانى بودند. یکروز همینطور که در کنار استخر قدم مى زدند فرهاد ناگهان خود را به قسمت عمیق استخر انداخت و به زیر آب فرو رفت.
هوشنگ فوراً به داخل استخر پرید و خود را در کف استخر به فرهاد رساند و او را از آب بیرون کشید.
وقتى دکتر آسایشگاه از این اقدام قهرمانانه هوشنگ آگاه شد، تصمیم گرفت که او را از آسایشگاه مرخص کند.
هوشنگ را صدا زد و به او گفت: من یک خبر خوب و یک خبر بد برایت دارم. خبر خوب این است که مى توانى از آسایشگاه بیرون بروى، زیرا با پریدن در استخر و نجات دادن جان یک بیمار دیگر، قابلیت عقلانى خود را براى واکنش نشان دادن به بحرانها نشان دادى و من به این نتیجه رسیدم که این عمل تو نشانه وجود اراده و تصمیم در توست. 
و اما خبر بد
این که بیمارى که تو از غرق شدن نجاتش دادى بلافاصله بعد از این که از استخر بیرون آمد خود را با کمر بند حولة حمامش دار زده است و متاسفانه وقتى که ما خبر شدیم او مرده بود.
هوشنگ که به دقت به صحبتهاى دکتر گوش مى کرد گفت: او خودش را دار نزد. من آویزونش کردم تا خشک بشه...
.....................
 حالا من کى مى تونم برم خونه‌مون ؟

لباس های کثیف همسایه

 

لباس های کثیف همسایه

زن و مرد جوانی به محله جدیدی اسبا‌ب‌ کشی کردند.
روز بعد، ضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد که همسایه‌اش در حال آویزان کردن رخت‌های شسته است و گفت: «لباسها چندان تمیز نیست. انگار نمی داند چه طور لباس بشوید. احتمالا باید پودر لباس‌ شویی بهتری بخرد.»
همسرش نگاهی کرد اما چیزی نگفت.
هربار که زن همسایه لباس‌های شسته‌اش را برای خشک شدن آویزان می‌کرد زن جوان همان حرف را تکرار می‌کرد تا اینکه حدود یک ماه بعد، روزی از دیدن لباس‌های تمیز روی بند رخت تعجب کرد و به همسرش گفت: «یاد گرفته چطور لباس بشوید. مانده‌ام که چه کسی درست لباس شستن را یادش داده!»
مرد پاسخ داد: «من امروز صبح زود بیدار شدم و پنجره‌هایمان را تمیز کردم!»